این زمستانی که انگار،قصد رفتن هم ندارد
شاعری یخ بسته اینجا،حال گفتن هم ندارد
زاغک پیر آمد و برد ،چشم آدم برفی ام را
آدمک برفی ما باز،چشم خفتــــن هم ندارد
تا دهان ما همه برف ،بسته است راه نفس ها
بی اجــــــازه جان ماها،فکر مردن هم ندارد
ای خدا تا کی زمستان ؟خسته ایم از این پلیدی
پنجره باز است و چشمم جان دیدن هم ندارد
باز کن زنجیر دستم،گرچه برچیدی پرم را
این تن یخ بسته ی من نای رفتن هم نـدارد
جسم من بی رنج و زنجیر باید اینجا دفن گردد
بسته اید ذهن و دلم را،پا که بستن هم نــــدارد
نوامبر 8, 2008 در t 10:04 ق.ظ
امیدوارم این زمستان طولانی و خاکستری هر چه زودتر تموم بشه و بهار با یه هوای تازه به ما جون بده.
نوامبر 10, 2008 در t 11:10 ق.ظ
مثل همیشه زیبا، دلنشین و به یاد موندنی…
نوامبر 17, 2008 در t 5:06 ب.ظ
سلام دوست خوبم فاطمه جان
شعرت بسیار زیباست
من مطمینم که این زمستان سرد با کنار هم بودن ما می گذرد
خیلی زود …
نوامبر 20, 2008 در t 1:01 ب.ظ
کاش حتی می شد نفس عمیقی کشید بدون اینکه ریه هامون آلوده این فضای کثیف نشه
دسامبر 22, 2008 در t 12:37 ق.ظ
ما همگی با این امید که زمستان خواهد رفت تلاش می کنیم و زنده ایم….
شعر خیلی زیبایی بود
موفق باشید.
ژانویه 9, 2009 در t 11:02 ب.ظ
جايزه سيمون دوبووار را به همه ي شما كمپيني هاي عزيز و همراهان خوب تبريك مي گويم.
به اميد برابري
ژانویه 28, 2009 در t 7:21 ق.ظ
بسیار زیبا ! به امید بهار آزادی…
با مطلب “اظهارفضل طبیبانه و پیشگوئی حکیمانه استادرحیم پورازغذی در مورد فعالان جنبش زنان !” به روزم.
پیشاپیش از حضورگرمی بخش تان سپاسگزارم
ژانویه 29, 2009 در t 7:49 ب.ظ
شعر بسيار زيبايي بود