Archive for the ‘شعر’ Category

زمستان

نوامبر 4, 2008

این زمستانی که انگار،قصد رفتن هم ندارد

شاعری یخ بسته اینجا،حال گفتن هم ندارد

 

زاغک پیر آمد و برد ،چشم آدم برفی ام را

آدمک برفی ما باز،چشم خفتــــن هم ندارد

 

 

تا دهان ما همه برف ،بسته است راه نفس ها

بی اجــــــازه جان ماها،فکر مردن هم ندارد

 

ای خدا تا کی زمستان ؟خسته ایم از این پلیدی

پنجره باز است و چشمم جان دیدن هم ندارد

 

باز کن زنجیر دستم،گرچه برچیدی پرم را

این تن یخ بسته ی من نای رفتن هم نـدارد

 

جسم من بی رنج و زنجیر باید اینجا دفن گردد

بسته اید ذهن و دلم را،پا که بستن هم نــــدارد

روزی…

مه 7, 2008

روزی من از مرزهای سیاه عبور خواهم کرد و مرزبانان تحجر را به استهزاء خواهم نشست.
روزی مواج موهایم را به دست نسیم خواهم سپرد و آزادی را تنفس خواهم کرد.
روزی کودکم را بدون مزد شیر به آغوش خواهم کشید وهراسی ازغارت او نخواهم داشت.
روزی ازنردبان ترقی بالا خواهم رفت و از ابرهای ممنوعه نیز گذر خواهم کرد.
روزی طناب دار توحش را پاره خواهم ساخت واشتباه کودک نه ساله را کودکانه پاسخ خواهم داد.
روزی زیاده‌خواه هوس را وادار خواهم کرد تا در مقابل یگانه عشق زانو زند.
روزی فرشتگان دربند رانجات خواهم داد تادرتمام دنیا پروازکنند و عشق را پراکنده سازند.
روزی از پرداخت غرامت، به خاطر بخشیدن سیب سرخ شعور و روشنی و نور به آدم٬ سربازخواهم زد.
روزی اندیشه پریدن را به تمام کرم‌های پیله باف یاد خواهم داد.
روزی از درون خلوت تاریخی سکوت خویش دوست داشتن را مشق می‌کنم ،عشق را می‌نویسم، ایثار را حفظ می‌کنم، کودک را تمرین می‌کنم، مادر را طرح می‌ریزم، زن را هجی می‌کنم، برابری را ترسیم می‌کنم و رهایی را فریاد می‌زنم.
روزی پری‌های هفده ساله قربانی را از چاله‌های پر ازسنگ حماقت بیرون می‌آورم، زخم‌های صورت‌های سپیدشان را مرهم می‌گذارم و به جای چگونه مردن، چگونه زیستن را به آنها می‌آموزم.
روزی با دو چشم مطمئن خویش کوران را از کوره راه‌های خشک تعصب عبور می‌دهم و به روشنایی اندیشه و خرد می‌رسانم، تا شهادت دهند که دو چشم‌ برای دیدن حقیقت کافی است.
روزی بنچاق دزدیده شده جهان را از حاکمیت زور خواهم گرفت و آنرا با همه موجودات جهان شریک خواهم شد.
(لیلا سیفی)