Posts Tagged ‘تغییر’

زمستان

نوامبر 4, 2008

این زمستانی که انگار،قصد رفتن هم ندارد

شاعری یخ بسته اینجا،حال گفتن هم ندارد

 

زاغک پیر آمد و برد ،چشم آدم برفی ام را

آدمک برفی ما باز،چشم خفتــــن هم ندارد

 

 

تا دهان ما همه برف ،بسته است راه نفس ها

بی اجــــــازه جان ماها،فکر مردن هم ندارد

 

ای خدا تا کی زمستان ؟خسته ایم از این پلیدی

پنجره باز است و چشمم جان دیدن هم ندارد

 

باز کن زنجیر دستم،گرچه برچیدی پرم را

این تن یخ بسته ی من نای رفتن هم نـدارد

 

جسم من بی رنج و زنجیر باید اینجا دفن گردد

بسته اید ذهن و دلم را،پا که بستن هم نــــدارد

Advertisements